رویــاهـای صـورتـی

● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢
 

و مرگ
مرگ دشوار نبود
وسیع بود مثال خورشید که بر زمین
و می نواخت مرگ
مثال باران که بر کویر
و مرگ لالایی می گفت

همتای مادری که لالایی اش
که تنها نجوای مه گرفته ی لالایی اش

در پشت پرچین خاطرات
باور هر چیز خوب را ،
هر چیز پاک را
در من زنده نگاه می داشت ...


پ ن:چقدر دلم برات تنگ شده مامانی مهربونم ناراحت


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱
 

 

هیچ گاه کسی را دوست نداشته باش

چون دوست داشتن اسارت است

و اسارت انسان را به جنون می کشاند

هرگاه کسی را دوست داشتی رهایش کن

اگر به سویت بازنگشت

بدان که از همان اول هم مال تو نبوده است!


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
 

سی و چهار سال خــــورشید را دور زدم

سی و چهار سال خـــورشید مرا دور زد

سی و چهار سال خـــــدا به من خندید

 

پ ن :  این داستان همچنان ادامه دارد ...

 

 


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
 

 

در این روز مادرم مرا به دنیا آورد.

 

  سی و چند سال  پیش در چنین روزی...

 

  سکوت..مرا در دستان وسیع زندگی جای داد...

 

  اینک ...سی و چند بار است که دور خورشید گردیده ام.

 

  وچندبار ماه گرد من گردیده است...نمی دانم!

 

  اما می دانم...که من هنوز اسرار نور را نیاموخته ام...

 

  و نیز...رازهای تاریکی را درک نکرده ام.

 

 

 


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
 

معلمی شغل نیست

انتخاب است

آن که بی هدف در این وادی سیر می کند

هر چه زودتر می بایست از این حریم ملکوتی خارج شود

کودکی که امروز به رسم شاگرد به دست معلم سپرده می شود

امانتی است الهی

که همه ی هدف و مقصود اوست...


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠
 

دیگر از فصل های گرم سقوط نمی کنم

کنار نفس هایت می مانم

از فرط خاطره خوابم می گیرد

کسی تعبیر خواب مرا نمی داند

گندمی را به خاک می سپارم

تکثیر می شوم آرام آرام

و کنار آن جمعه که تو را یافتم

آرام به خواب می روم...


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠
 

من روز مرگی را ثانیه می زنم

و تو ساعات بلند عشق را

تنها به انتظار سپری می کنی

آمدنت در کجای آن ثانیه های بی وقفه ثبت می شوند؟

و کجای این دایره ی بی قسمت

سهم کوچک من؟

دلم به عبور تو خوش است

چرا از من عبور نمی کنی؟

 

 


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠
 

تمام داراییم را در چمدانم می ریزم

 

و درش را محکم می بندم.

 

مبادا که به غارت ببرند آرزوهایی محال شده را

 

می روم، دور، گم، ناپیدا.

 

جایی که هیچکس نباشد حتی خودم!

 

 


 
 
← صفحه بعد