نویسنده :
مـــیــــم - ساعت ٧:۱۳ ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠

در این روز مادرم مرا به دنیا آورد.
سی و چند سال پیش در چنین روزی...
سکوت..مرا در دستان وسیع زندگی جای داد...
اینک ...سی و چند بار است که دور خورشید گردیده ام.
وچندبار ماه گرد من گردیده است...نمی دانم!
اما می دانم...که من هنوز اسرار نور را نیاموخته ام...
و نیز...رازهای تاریکی را درک نکرده ام.
نویسنده :
مـــیــــم - ساعت ٦:۱٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

معلمی شغل نیست
انتخاب است
آن که بی هدف در این وادی سیر می کند
هر چه زودتر می بایست از این حریم ملکوتی خارج شود
کودکی که امروز به رسم شاگرد به دست معلم سپرده می شود
امانتی است الهی
که همه ی هدف و مقصود اوست...
نویسنده :
مـــیــــم - ساعت ٩:۱٥ ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

دیگر از فصل های گرم سقوط نمی کنم
کنار نفس هایت می مانم
از فرط خاطره خوابم می گیرد
کسی تعبیر خواب مرا نمی داند
گندمی را به خاک می سپارم
تکثیر می شوم آرام آرام
و کنار آن جمعه که تو را یافتم
آرام به خواب می روم...
نویسنده :
مـــیــــم - ساعت ۱٠:۱۱ ب.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠

من روز مرگی را ثانیه می زنم
و تو ساعات بلند عشق را
تنها به انتظار سپری می کنی
آمدنت در کجای آن ثانیه های بی وقفه ثبت می شوند؟
و کجای این دایره ی بی قسمت
سهم کوچک من؟
دلم به عبور تو خوش است
چرا از من عبور نمی کنی؟
نویسنده :
مـــیــــم - ساعت ٧:٥٦ ب.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠

تمام داراییم را در چمدانم می ریزم
و درش را محکم می بندم.
مبادا که به غارت ببرند آرزوهایی محال شده را
می روم، دور، گم، ناپیدا.
جایی که هیچکس نباشد حتی خودم!
نویسنده :
مـــیــــم - ساعت ۳:٢٢ ق.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
آرامش درونی یعنی اندیشیدن به آنچه داریم
نه غم خوردن به آنچه نداریم ... 
نویسنده :
مـــیــــم - ساعت ٩:۳۸ ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠

TO SPRING
by: William Blake (1757-1827)
THOU with dewy locks, who lookest down
Through the clear windows of the morning, turn Thine angel eyes upon our western isle
Which in full choir hails thy approach, O Spring
The hills tell one another, and the listening
Valleys hear; all our longing eyes are turn'd
Up to thy bright pavilions: issue forth
And let thy holy feet visit our clime
Come o'er the eastern hills, and let our winds
Kiss thy perfumèd garments; let us taste
Thy morn and evening breath; scatter thy pearls
Upon our lovesick land that mourns for thee
O deck her forth with thy fair fingers; pour
Thy soft kisses on her bosom; and put
Thy golden crown upon her languish'd head
Whose modest tresses are bound up for thee
به بهار
ویلیام بلیک
ای بهار، ای که با طره های ژاله بارت
از میان پنجره های روشن بامداد به ما می نگری
فرشتگان چشمانت را بر جزیره باختریمان بدوز
سرزمینی که یکنوا و بانگ زنان نزدیکی ات را مژده می دهد.
کوهساران از تو می گویند
و دره های گوش به زنگ، پژواک قدم هایت را می شنوند؛
چشمان سراسر اشتیاقمان سوی قبای روشن تو گشته اند،
برون آی
و بگذار قدم های مقدست سرزمینمان را متبرک کنند.
برفراز کوهساران مشرق درآ
و بگذار بادهای دیارمان جامگان عطرآگینت را بوسه ای زنند؛
بگذار نفس بامداد و شامگاهت را بچشیم،
دُرهایت را بپاش بر سر سرزمین دلباخته یمان
که در فراقت داغدار است.
با سرپنجه های لطیفت او را بیارای؛
بوسگان نرمت را بر سینه اش بریز
و تاج طلایت را بر سر آماسیده اش بگذار
که گیسوان محقرش برای تو در هم تنیده اند.
نویسنده :
مـــیــــم - ساعت ۸:۳٠ ق.ظ روز جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩

کلافه ام
کلافی سر در گم خویش
کلافه ام
کلافی سر در گم قصه ای
که می شد بازیچه نباشم
کاش سر نخ این قصه
دست تو بود
از همان اولِ
یــکـــی بــود و یــکــی نبــود
← صفحه بعد