رویــاهـای صـورتـی

● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۳
 

سه نقطه های زندگیم ،



زیاد شده اند انگار!



و من مدام،



حسابشان از دستم در می رود.



سه نقطه های زندگیم ،



خوانده نمی شوند ،



فقط سه نقطه اند



و مثل غبارهای گیج ،



کوچک و بزرگ می شوند.



سه نقطه های زندگیم ،



مثل سرفه اند ،



که هی سراغ دارو را از من می گیرند



و روی ترکهای روحم می نشینند .



سه نقطه ها ، سه نقطه اند



که شعرهایم را به بازی می گیرند



و روی شناسنامه ام راه می روند ،



تا برسند به صفحه آخرش



سه نقطه ها ، فقط سه نقطه اند.




 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳
 

 

می خواهم راه بروم ، سوت بزنم ، دور شوم

کمی از این همه صندلی های پر دود

کمی از این همه چشم و عینک های سیاه

می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم.

می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین ،

در محرم ترین ساعت ماه گریه کنم .

می خواهم کمی دورتر از شما ،

کمی نزدیک تر به ماه بمیرم . *

           *****

*هیوا مسیح

 

 


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۳
 
می دانم که نمی دانم یا نمی دانم که می دانم؟!

بابا آب داد و احتمالاْ نان!

می دانی ما مشقهامان را از بر بودیم،که مشق، تنها سیاه است!

شاید هم زندگی سیاهه ی مشق است!

ما فقط مشق نوشته ایم... نوشته ایم...نوشته ایم...

ورق زده ایم...صرف کرده ایم....ولی فقط سیاه مشق نوشته ایم!

آری... بابا آب داد ... و نان نیز !

که ما نه نانمان کم است، نه آبمان!

پس حتما خوشی زیاد زده زیر دلمان ؟؟ یا .....؟