رویــاهـای صـورتـی

 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۳
 

دل من غمگین تر از آن است که بتواند با یک شاخه گل شاد شود و خنده بر لبانم نقش بندد و...

 

 نگاه من بی قرار تر از پنجره ای است که باران بتواند انتظار شکسته اش را لمس کند...


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۳
 

وقتی بارونی چشمام تو کجایی؟

تک و تنها مونده دستام تو کجایی؟

وقتی پرپر می زنه این دل زارم

ساکت و خاموش لبهام تو کجایی؟

وقتی بی تو نازنین بی همنشین و

گوشه گیری تک وتنهام تو کجایی؟

وقتی بغض تو گلوم و گونه هام خیس

یه نوازشگرو می خوام تو کجایی؟

چشمای تو یه فانوس همیشه روشن

وقتی سوت و کوره شبهام تو کجایی؟

وقتی من با هر نفس لحظه به لحظه

تو رو عاشقونه می خوام تو کجایی؟

 


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۳
 

جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چون کوچه های کهنه غم انگیز
جمعه اندیشه های تنبل بیمار
جمعه خمیازه های موذی کشدار
جمعه بی انتظار
جمعه تسلیم
خانه خالی
خانه دلگیر
خانه در بسته بر هجوم جوانی
خانه تاریکی و تصور خورشید
خانه تنهایی و تفال و تردید
خانه پرده ..کتاب.. گنجه.. تصاویر
آه..چه آرام و پرغرور گذر داشت
زندگی من چون جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه..چه آرام و پرغرور گذر داشت...

فروغ فرخزاد


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۳
 

توی یکی از این هزار شب وقتی سرت رو بلند میکنی می بینی بین میلیونها ستاره یکی از اون ستاره های خیلی قشنگ و فروزان نظرت رو به به خودش جلب می کنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند می کنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا می کنی تا بالاخره به خواب می ری.


اما یک شب که سرت رو رو به آسمون بلند میکنی دیگه هیچ اثری از اون ستاره نیست. اون موقعی است که تموم غمای دنیا هری میریزه تو دلت.


بعد از اون شب تا مدتها دیگه سرت رو رو به آسمون بلند نمی کنی. تا بالاخره بعد از مدتها می فهمی با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای..باز هم زندگی می کنی..

نفس می کشی و دنیای پیرامونت هنوز وجود داره.پس دلیلی نداره که نخوای به اون میلیونها میلیون ستاره دیگه نگاه نکنی.


بعد از اون تصمیم هر شب می ری و یکی از اون ستا ره های خیلی قشنگ رو تماشا میکنی و باز هم یه شب می ری و میبینی اثری از اون ستاره نیست.


اما دیگه مثل دفعه قبل نا امید نمی شی و باز می ری سراغ یه ستاره زیبای دیگه.


همشون می رن تا اینکه نوبت می رسه به آخرین ستاره ای که توی آسمون وجود داره.
اما آخرین ستاره هرگز از بین نمی ره...چون تو با نهایت وجود دوستش داری.


 

 


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۳
 

خیال حقیقت مطلق را می بیند-جایی که گذشته , اکنون و اینده به هم می رسند...

خیال نه به واقعیت ظاهر محدود است و نه به مکان.

همه جا می زید.در کانون است و ارتعاش های تمامی

حلقه هایی را احساس می کند که شرق وغرب به گونه ای

مجازی در ان جای دارند. خیال, ازادی ذهن است.

به جنبه های گوناگون هر چیز تحقق می بخشد....

خیال رو به تعالی ندارد: نمی خواهیم رو به تعالی داشته باشد, فقط می خواهیم اگاه تر باشیم.

دوست دارم سراسر رندگی ام را که در من است, بریزم و هر لحظه را تا نهایتش درک کنم.


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۳
 

تو آخرین عابر از این زمستونی
نام گل یخ رو تویی که می دونی
تویی که می تونی
تو فصل سرد من
طلوع کنی با عشق
به مرز درد من

 

رضا اشعاری  


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۳
 

ایستاده بودم که

پرنده رفت ...

نشستم و

خواب

پرنده را قاب گرفت ...

 


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۳
 

زندگی بی تو؟


زندگی بی تو حبابی خالی از عشق است.


سیاهی در بیابان است.


یا به مصداق زمان بی توقف


در عبور از عصر تاریکی است.


زندگی بی تو تجلیگاه جان کندن است.


به تدریج از برای مرگ می باشد.


زندگی معنا نیابد گر نگاه تو


نباشد خیره درگام عبورش.


زندگی صوت قشنگی است


که بر لبهای تو جاری است.


زندگی حس کردن لذت


زمان لمس دستان تو باشد


زندگی با تو شنیدن با تو بودن با تو گفتن باشد


ودیگرهیچ/...

 

 


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۳
 

تنها یادگار شبهایم سوسوی ستاره ایست در دور دست که می گوید:

امیدی هست ... امیدی هست ... امید ...  

 


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۳
 

یخ آب می شود
یخ آب می شود در روح من
در اندیشه هایم
بهار، حضور توست
بودن توست...

مارگوت بیکل