رویــاهـای صـورتـی

 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤
 

سکوت من گذشته دارد.


به خاطر آن بارها تشویق شده ام.


هفت هشت ساله بودم که دانستم هر بچه ای آن را ندارد.

 سکوت من اولین دارایی ام به حساب می آمد..


در طول سالهایی که بعد از آن آمد بارها مورد تحسین زنهای خانواده مان قرار گرفتم به خاطر تو داری ام.


به خاطر راز داریم.


خیلی زود فهمیدم که به یک صندوقچه می مانم با دری کیپ و پر از راز.

 



 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٤
 

با عبور تو ،
یک ستاره از مدار چشم من گذشت
رفت ، آن طرفتر از تمام لحظه ها
رفت ، تا بهار را بیاورد
رفت ، تا پرنده را صدا کند
رفت تا ...
روزهای خالی مرا پر کند
رفت و من
غرق بی بهانگی شدم

با عبور تو
یک ستاره از مدار چشم من گذشت
رفت و آنطرفتر از تمام لحظه های من غروب کرد
رفت و ..
هیچگاه بر نگشت...

 


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳۸٤
 

دنیای من خیلی کوچیکه
به اندازه یه اتاق 9 متری که توش به زور میشه راه رفت
به اندازه یه تختخواب صورتی
یک آینه و میز که کلی خرت و پرت روش چیدم
کمدی از لباسها و کفشها و روسریها که برام بی معنی اند
و کتابخونه ای که تو دنیابه این کوچیکی جای بزرگی اشغال کرده و خودم ایتو خوب میدونم که دنیای این کتابخونه از هر دنیای دیگه ای برام بزرگتره و من گاهی هوس میکنم خودم را از این دنیای کوچیکم جدا کنم و برم تو دنیای بزرگ کتابخونه و کتابهام و خودمو تو کلمه ها و واژه هاغرق کنم.
تو دنیای کوچیک من تلفنی هم دیده میشه که باعث میشه با دنیای بزرگ بقیه ارتباط داشته باشم.
بعضی وقتها زنگ تلفن اونقدر کش دار میشه که دوست دارم از پنجره اتاقم پرتش کنم بیرون و بعضی وقتها اونقدر دلنشین میشه که دوست دارم یه دسته گل صورتی بهش هدیه بدم !
وای وای اصل کاریه یادم رفت ۰۰۰ یه کامپیوتر هم دارم که میزش چند برابر خودشه و باعث میشه تا من با دنیای مجازی بزرگی ارتباط داشته باشم و این اتصال بعضی وقتها شیرین و بعضی وقتها تلخه...!
راستی من تو این دنیای کوچیکم ساعت ندارم چون تیک تیک ساعت حالمو بد میکنه ولی تا دلتون بخواد عروسک ، خرس ،خرگوش و سگ دارم.
یه تلویزیون هم دارم که رویهم رفته 10 بار هم روشن نشده .
ولی من تو همین دنیای کوچیکم خدایی دارم به بزرگی همه چیزهایی که تو این دنیا هست و نیست . خدای من اونقدر بزرگ و مهربونه که با هیچ واژه ای نمیتونم به تصویر بکشم ... !
بعضی وقتها که به اطرافم نگاه میکنم میبینم که دنیا به این کوچیکی چقدر شلوغ شده و من توی شلوغیهای دنیام گم شدم ...!


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٤
 

 کسی

 

 

 


با سایه اش

 

 

سخن می گوید
کسیدر را بسته است


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
 

لختی درنگ کن و جنگل را به یاد آر

 به یاد آر که چمنزار زیر آفتابِ تند روشنتر است

 نگاههای بی مه و بی ندامت را به یاد آر


 
 
اسمشو چی میخوای بذاری؟
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳۸٤
 

.......

وسط داد و ناله ها ، در اوج درد برای اینکه حواسش را پرت کنم می پرسم :

حالا اسمشو چی می خوای بذاری ؟بریده بریده می گوید : نمی دونم ببینم شوهرم

چی میگه .

عصبانی می شوم : بچه ی تو را ، تو داری این جوری درد می کشی ، اونوقت

شوهرت ...

بیچاره فقط کم داشت در این شرایط یکی برایش درباره ی حقوقش سخنرانی کند .

( ولی واقعا عجیبه که حتی در این لحظه هم حس نمی کنند ” حق “ بیش تری

دارند )

این دفعه بعدش پرسیدم : خب ، حالا چی دلت می خواد ؟

گفت : خودم دوست دارم بذارم زهرا ولی شوهرم میگه شقایق ..

گفتم : شقایق قشنگتره بعد یکهو خودم رو جمع کردم . اما نظر تومهمه ، باید

اسمشو هرچی دوست داری بذاری!!!

..........

( اینجا همه زن هستند / فصل زنان ، جلد سوم )


 
 
روز زن
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳۸٤
 

سهم یک زن از 365 روز سال فقط یه روز است . روز تعارفهای چهار لا و پنج لا و

هندوانه هایی که زیر بغلش قرار میدن .در این روز باید فراموش کند که او همان زنی است

که نه حق سرپرستی از بچه اش را دارد و نه حق دارد بی اجازه شوهر و پدر به مسافرت

ب

رود و نه امنیتی دارد تا در خیابانهایی تاریک قدم بزند.

در این روز باید فراموش کند که همنوعانش برای گذران زندگی ، آراسته در گوشه خیابان به

هر راننده ماشین مدل بالایی لبخندی زده و با لوندی سر تکان میدهد.

فراموش کند که سهم خواهرانش در اهواز و ایلام تنها پیت نفتی است که خود را به آتش

کشند.

قرار است همه اینها را فراموش کنند.

هدیه روز مادر ؛ یک دسته گل ، قابلمه تفلون ، ظرفهای کریستال ، کاسه بشقاب چینی و یا

النگوهای زرد و یا یک روز شام درست نکردن و.... اینها یعنی حق السکوت !!!

امروز روز مادر است ، همان مادری که بهشت زیر پاهایش است ولی برای خود آرزو و

آرمان مستقلی ندارد .... که اعتراض کند، که فریاد سر دهد ، که کار کند ، که هویت

 اجتماعی داشته باشد .


روز مادر و میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) را به همه

مادران پاک و آزاده ایران زمین تبریک میگویم .

 


 
 
 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤
 

 


عصر تابستان

زیر درخت خشکیده گیلاس

فکر کنم خواب ترانه می دیدم

حیاط خانه مان آب پاشی شده بود

صدای مادر بود و قل قل سماور گوشه دیوار

پدرم در سایه شمعدانی هایش را آب می داد

خواب می بینم

عصر تابستان

بوی شیرینی داشت