رویــاهـای صـورتـی

● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥
 

کاسه شب

پر از ستاره های صــورتـــی شده

ماه گدایی می کند

ونوس نی لبک میزند

نپتون فلوت میزند

این شب عجب ارتفاعی دارد

راستی امروز چندم است؟

چرا خوابم نمی آید؟

کسی برایم مــــریـــــم آورده

ولی من به کسی فکر می کنم که

دستهایش بوی مـــــریـــــم می دهد

چرا می ترسی؟؟؟

« آن یک نفر کسی جز تـــــو نیست! »


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥
 

روزی روزگاری نبودیم

حتی هیچ نبود ...

دست تقدیر ورقی زد

آمدن و حیات را

نصیب ما کرد

پدیدار شدم

از پست ترین چیز

مثل همه آنهایی که بودند

هویتی نداشتم

در چنین روزی

اولین رد پا را در زمین گذاشتم !!!

تولدم مبارک


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥
 

خدایا کلمه ها دست از سرم بر نمی دارند

خوابم نمی آید ، عقربه ها هم اسیرند

داشتم میگفتم....خواب دیده ام

به تاریخ هشتم ابران در فصل مستان

                                               بانوی خانه ات میشوم

می بینی چقدر عاشقم؟

حالا هی رویا هایم را کفن کن

هی زخم به واژ ه های بکرم بزن

هی دروغ بگو

           خواناترین کاغذی که می توانی تا همیشه سیاهش کنی منم.

 سکوت ، سکوت ،کلمه ، پرواز ، بی قراری ،

باور کن در حوصله من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم

دیگر نمیخواهم....

بگذار برای همیشه بوی کافور دهم

خداحافظ

یادت باشد

صبح که بیدار شوم

                                 حتی نامم را به خاطر نخواهم آورد!!!


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳۸٥
 

بنشين و بلند بلند سکوت حرف هاي مرا گوش کن

هرکس به ديدنم آمد یاس و مریم دستش بود

تو اما.....

با خودت کمي باران بياور

حرف هايم تشنه اند

نمي دانم چرا سايه ات را از روي روياهايم پر مي دهند

از روي ديوار همسايه ...

از روي سيگار ...

از روي سکوت ...

راستي دارم ياد ميگيرم ساده دروغ بگويم

بگويم حالم خوب است           بگويم ...

حالا تو قضاوت کن

وقتي دروغ مي گويم   شبيه کلاغ نمي شوم ؟

شبيه قار قار...

شبيه سیاهی مطلق...


 
 
بازی شب يلدا
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥
 

دو تا از بهترین دوستهای وب لاگیم وب لاگ آرتومیس و ممول عزیزم من بیچاره رو هم

 به بازی شب یلدا دعوت کردند :

تو این بازی باید ۵ تا از خصوصیاتمو که کسی ازش خبر نداره رو بنویسم گرچه چیزی

 نیست که کسی ندونه !

آخه اینم شد بازی؟

خب بریم سر اصل مطلب:

۱. اخلاقم مثل سگ میمونه و خیلی وقتها چنان پاچه هایی میگیرم که ...!!!

۲. دوست دارم از مردها انتقام بگیرم ... یه جورایی اکثرشون خائن تشریف دارند.

۳. از کسایی که وقتی کارشون بهم میفته میان سراغم با تمام وجود متنفرم.

۴. خیلی دوست دارم تنها زندگی کنم برای همیشه

۵. از شب یلدا و مناسبتهای دیگه اینچنینی که همه دور هم جمع میشن حالم

 بهم میخوره.

ولی حالا وارد بازیش شدم!!!

و اما ۵ نفر انتخابی من برای این بازی:

۱ . دکتر بوترابی

۲. پسری با کفشهای کتانی

۳ . ۱ بیسواد

۴. آلوچه

۵. اسلوموشن


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳۸٥
 

عاشق شده ام

عاشق کلاغی سیاه شده ام

که هر روز روی تیر چراغ برق منتظر من است

سیاهی پرهایش دیوانه ام می کند

با آن چشمهای هیزش

تا ته روحم را سوراخ می کند

گویا دوست دارد روحم را

 با خودش بالای تیر چراغ برق ببرد

و برای همیشه آنجا آویزان کند!

                                                                                                  پاییز ۱۳۸۵