رویــاهـای صـورتـی

● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥
 

نمی دانم چرا نمی توانم با روزهای خدا صبوری کنم

نمی دانی چقدر دلم گرفته

چند ساعتی است عقربه ها در آغوش هم مانده اند

اینجا همه چیز مرده است

صندلی ، میز ، آیینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار

و حتی ماهیهای درون قاب

و من

که از همه مرده ترم!

اگر باور نداری پاورچین پاورچین کنارم بیا

 ببین که بوی کــافـــور میدهم

آواز کــلاغ ها را هم میشنوی؟

این آواز سیاهی اتاق را بیشتر میکند

کــلاغهای سیاه پوشی که

به جای خرما قــــار قـــــار تعارف میکنند

اینجا مجلس ختم من است!!!