رویــاهـای صـورتـی

...
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

يک عدد مريم پينکی مسموم شده

آه ای گاد جون

توفيق مردن به او عطا کن!

آمين


 
 
...
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

از لذايذ دنيوی همين بس

که چند ساعتی را با بلاگرها بگذرانی

و پس از آن برادر دلسوز و مهربان

يک شام خوشمزه از نوع دربندی

مهمانت کند!!!

 

پ ن : همايش نسبتا خوبی بود!

 

 

 


 
 
...
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

در جهان روشنايي هايي وجود دارد كه در عميق ترين ظلمات نهانند!


 
 
...
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

بچرخ

تـــــا

بچرخيم/

بگرد

تـــــا

بگرديم/


 
 
...
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

كمي

انرژي مثبت

آرامش عظيم

سكوت عميق

و هواي تازه لازم است.

فوری


 
 
SMS
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

Happy SMS Blog


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.


 
 
فردای ديروز
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

تقديم به خودم به مناسبت ديروز

 


 
 
Happy Teacher's Day
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

 

جا دارد از همین جا به بهانه روز معلم

فرصت را غنیمت شمرده و روز عزیز معلم را

به همه معلمهای غیر رسمی ( مثل خودم )

تبریک گفته

و از گاد جون مهربونم

آرزوی رسمی شدن را برای تک تکشان داشته باشم!

 

پ ن : کسی پيدا نميشه به يک عدد  تيچر پينکی کادو بده؟؟؟

 

 


 
 
روز جهانی کارگر مبارک
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سی صد و شصت و چهار روز ما کار کردیم
                   

و شما خسته شدید
                 

سی صد و شصت و چهار روز ما کار کردیم
                 

و شما برای استراحت به شمالی ترین نقطه ممکن رفتید
                   

سی صد و شصت و چهارروز دستهای ما زخمی شد 
                 

و شما هرروز
                  

دستبندهای تازه تری را در زندانهایتان امتحان کردید

 

سی صد و شصت و چهار روز مال شماست
                 

لااقل همین یک روز 
                

روز جهانی کارگر
                  

دست از سر ما بردارید 
                 

و به ما تبريک نگوييد!

جواد لگزیان

 

پ ن : شعری بود که از وب لاگ دی  دزديديم!

         خوشمان آمد خب...!

 


 
 
...
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

آتش بس 

بسيار زيبا / بسيار پر بار / بسيار عالی

همان که مدتها دنبالش بودم!!!

 


 
 
کلبه کوچک جنگلی
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

هوا مه آلود بود.

در جاده زندگی آرام و سبک پیش می رفتم...

جاده ای که انتها نداشت.

در سکوت جاده آرامشی عجیب احساس می کردم!!!

 پیچ و خم های جاده تمام شد...

رسیدم به جایی که انتظارش را می کشیدم.

همان کلبـه کوچک جنگلی...

آهسته گفتم:چند روزی اینجا استراحت می کنم...




 
 
کسي يه خواهر اضافي نمي خواد؟
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
 


بازم دلم براي خواهر هرگز نداشته ام تنگ شده

الان بيشتر از هر وقت ديگه دلم يه خواهر مي خواد

بچه که بودم خونه عمو بزرگه يه جاي رويايي بود

سه تا دختر بودن

نمي دونم شايد اگر خواهر داشتم الان مثلا با هم قهر بوديم

يا آبمون تو يه جوب نمي رفت از بس که منبع اخلاقم!!!

اما آدم وقتي يه چيزي نداره حسرتشو داره

بعضي وقتها يکي ديگه هم مي تونه خواهر آدم باشه

اونم قبوله

من دختر خوبي هستم

کسي يه خواهر اضافي نمي خواد؟

 

پ ن : خيلی دوست دارم چند صد تا خواهر همين جا پيدا کنم!



 
 
زنــــــدگــــــی
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

در زندگی آنچه زود از دست می رود خود زندگی است .

از اين روزها فقط خاطراتی باقی می ماند، خاطراتی که در سرنوشتمان فقط

گاهگاهی تصوير تاريک و روشن اين دوران را نمايان ميکند و هر زمان که می گذرد برگی

از صفحه خاطرات کنده و به پيمانه عمر اندکی افزوده می شود ...

و به قول
رهگذر عزيز :

 

زندگي را زياد جدي نگيريد چون به هر حال جان سالم از آن بدر نخواهيد برد.

 

زندگی يعنی چکيدن

همچو شمع از گرمی عشق

زندگی،يعنی لطافت

گم شدن در نرمی عشق



زندگی ، يعنی دويدن

بی امان در وادی عشق

رفتن و آخر رسيدن

بر در آبادی عشق



می توان هر لحظه ، هر جا

عاشق و دل داده بودن

پر غرور چون آبشاران

بودن اما ، ساده بودن


می شود اندوه شب را

از نگاه صبح فهميد

يا به وقت ريزش اشک

شادی بگذشته را ديد

می توان در گريه ابر

با خيال غنچه خوش بود

زايش آينده را در

خزانی ديد و آسود


 
 
قيامت
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
 


قسم به روز قيامت و قسم به نفس لوامه

گمان می کند انسان که استخوانهای او را جمع نخواهیم کرد؟؟؟

بلی ما قدرت داریم که سر انگشتان او را نیز بسازیم!!!

او را به همان هویت و حقیقتی که داشته به آن جهان بازگردانیم.

 

پ ن :امشب بعد از خواندن پست قُمری عزيز کلی منقلب گشتيم!!!

و اينچنين شد که از خود شناسی به معاد شناسی رسيديم!!!

http://ghomri.blogfa.com

 


 
 
خود شناسی
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

من شخصی بي تکلف، راحت و محتاطي هستم.

 به راحتي دوست پيدا ميکنم اما از خلوت خود لذت مي برم.

بعضي اوقات دوست دارم تنها باشم تا به معناي واقعي زندگي بينديشم و لذت ببرم.

 به آرامش احتياج دارم ، بنابراين به مکان هاي مخفي زيبايي مي روم.

 اما گوشه گير نيستم با اين کار آرام مي شوم و سپاسگزار زندگي خواهم بود.

 

خودشناسی هم کار زیاد سختی نیست ، فقط با انتخاب عکس پایین خودمو شناختم ؛





خودشناسی هم عالمی داره واسه خودش!!!

کافیه رو لینک پایین کلیک کنید و خودتونو بشناسید!

 

خود را بهتر بشناسيد!




 
 
...
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

اقرار ميكنم

كه در حساس ترين مراحل زندگيم

به مانند يك گوسفند زبان نفهم

عمل كرده ام!

يك ضرب المثل خيلي معروفي هست كه ميگه:

هنوز دندون نكشيدي

كه وبلاگ نويسي از يادت بره

بالاخره اون دندون عقل کذايی رو کشيدم

خودم نه

دکتر اين کارو انجام داد

 

نديدن

نشنيدن

و ناديده گرفتن

را تمرين می کنم!


 
 
...
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

بيا مرا بلغزان

روی لبه هايی که گوشه ندارند

برنمی گردی

به سنگفرش هايی که هر روز مرا می شمرند

برنمی گردی

به بادهايی که هر روز مرا می چرخانند

بيا دست مرا از انگشت های مرگ بيرون بکش

تا از سکسکه هايی بگويم که فراموشم می کنی

من دراز که می کشم

در چاله ای می افتم که گردبادها خواب های مرا دوره می کنند

پدرم آرامگاه است

در حرف اضافه

و تنها برای بسته شدن پشت انزوای يک صندلی

که تنها .

من صندلی نيستم

من گوسفندم که از چهارپايم مشتق گرفته اند!!!


 
 
سهراب سپهری
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

If you come looking for me
Comes soft and slow
lest the fine
china of my solitude crack

اول اردیبهشت یاد آور کوچ بزرگ مردی از اهالی امروز است که با تمام افقهای باز

نسبت داشت و لحن آب و زمین را به خوبی می فهمید.

سهراب سپهری ، شاعری شوریده سر است .

 او در پی آن است تا همه را به سوی سادگی بکشاند و از پیچ و خمهای زندگی

برهاند .

او می خواهد به مردم بیاموزد که زندگی را بر خود سخت نگیرند ، ساده باشند و

ساده وار بزیند و به دور از هیاهوی بسیار برای هیچ ، به چیزی جز عشق نیندیشند .

چرا که شیفتگی خود داروی همه دردهاست.

چرا که هر کس که دچار آبی بیکران شد ، زنده است.

سروده های سهراب نوشداروی روح بیماران است .

آدمی با خواندن سروده های سهراب روان بیمارش را درمان می کند ، از خود بیخود

شده و به بیخودی می رسد .

سهراب به ما درس وارستگی می دهد و ما را از غرور و خود محوری باز می دارد و به

ما می آموزد که همه را دوست داشته باشیم .

در جهان بینی سهراب بدی پیدا نیست هر چه هست زیبایی و نیکی است ، در

دیدگاه سهراب همه چیز زیباست ، همه چیز پاک است و اهورایی و ستودنی.

 

زندگی خالی نیست :

مهربانی هست هست ، سیب هست ، ایمان هست .

آری

تا شقایق هست زندگی باید کرد .


Life is not empty

there is kindness , there are apples , there is belief and faith

! Yes , indeed

as long as there are anemones , we must live


روحش شاد و يادش گرامی

--------------------------------

 پ ن : دوستان عزيزی که لطف ميکنيد و کامنت ميذاريد لطفا برای اين پست از اشعار

سهراب استفاده کنيد.