رویــاهـای صـورتـی

شاخه
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥
 


« شاخه ای را سخنان طلایی چراغ بیدار می کند
« شاخه ای در آبی راکد
« ترکه ای بی آینده
« نگاه آن را برمی گیرد
« سفر می کند
« سپس همه چیز از نو لَخت می شود
« و صبوری پیشه می کند
« نوسان می کند و رنج می برد.



Une branche s'éveille aux paroles dorées de la lampe
une branche dance une eau fade
un rameau sans avenir
Le regard s'en saisit
voyage
Puis,de nouveau,tout languit
patiente
se balance et souffre




 
 
به ياد نيما
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳۸٥
 

 یکی از نوشته های دوست خوبم نیما رو انتخاب کردم

نیمایی که برای همیشه رفت!!!

نیما دیگه رفت برای همیشه استراحت کنه تا خستگیهای ۲۰ ساله زندگیش از تنش

در بیاد...

بزار بخوام دیگه نه میبینم نه غصه اینو میخورم که دیگران چرا نمیبینند

بزار آروم خوابم ببره . بس نیستش این همه خستگی این همه ...

خدا جون خسته ام خیلی خسته خسته تر از اونی که فکرش را میکردم

نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم تا کی امیدوار باشم فقط امیدم شده به یه احساس،

 یه احساسی که زود میرم و زود میخوابم

اگه این احساس فقط یه احساس باشه چی؟

اونوقت دوست دارم یا برم تو یه دهکده کوچیک فقط خودم باشم ، انقدر خودم را تو

تنهایی غرق کنم تا بمیرم و یا اینکه برم تو یه تیمارستان کنار اون دیوونه ها .

نمیدونم اونها هم حرفهای منرا میفهمنن یا نه.

سرم درد میکنه از سر دردهای میگرنیم از سر دردهای عصبیم دلم میخواد سرم را بکوم

 به یه دیوار تا شاید آروم بشه

دلم میخواد یه چاقو بردارم و بکشم دور صورتم تا این صورت را بندازم کنار تا هر چی زیرش

 هست بریزه بیرون شاید را حت بشم

خدایا خسته ام نمیدونم دیگه تا کی این شونه ها تاب تحمل این زندگی را دارن ؟

خسته ام از اینکه کسی نیست کمکم کنه فقط خودم هستم و خودت .

کاش میشد جایی خارج از این زمان و مکان زندگی کرد

خدایا کاشکی میزاشتی بیتفاوت باشم نسبت به تو به آدمات به خودم به احساسم

به همه و همه چیز فقط زندگی میکردم

 

ما چرا میبینیم

ما چرا میفهیم

ما چرا میپرسیم

نمیدونم تا حالا هیچوقت انقدر احساس خستگی و دلتنگی نکرده بودم

کاش انقدر جرات داشتم که تیغ را بکشم رو دستم و آروم بخوابم کاشکی به تو و اون

دنیات اعتقادی نداشتم کاشکی تو نبودی .

 

من خوابم میاد خسته هستم سردمه

+ نوشته شده در  يکشنبه دهم ارديبهشت 1385ساعت 13:37  توسط آقای بیکار 
 
دوستان عزیزی که زحمت میکشید و اینجا رو میخونید بی زحمت برای شادی روح
این عزیز از دست رفته فاتحه ای بخونید.

 
 
عـــــــلـــــــی
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥
 


در دايره وجود موجود علی ست            اندر دوجهان مقصد و مقصود علی ست

 گر خانه اعتقاد ويــــــران نشـدی             من فاش بگفتمی که معبود علی ست





 
 
عشق
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٥
 

وقتي كه ما به دنيا مي ائيم

اولين چيزي كه حس مي كنيم محبت و عشق مادري هست ... و اين اولين چيزي هست

كه ما در ارتباط با دنياي واقعي ياد مي گيريم و به خاطر همين تا اخر عمر توي ذهن ما

اين كلمه مهمترين جا را در زندگي ما بازي مي كند.

ولي هر چيزي كه افريده شده متضادش هم وجود داره و متضاد عشق نفرت هست

نمی دونم اول عشق بوجود امد يا نفرت

ولي چيزي كه برام جالبه اينه كه همه از عاشقي حرف مي زنند ولي كمتر به اين مساله

چطوري عشق خودمان را به ديگري ابراز كنيم مي پردازند وتنها چيزی كه افراد از ابراز

 عشق بلد هستند اين هست كه به محض رسيدن به اين قسمت مثل لبو سرخ

مي شوند و چيزي كه به هيچ عنوان ديگه به ما ياد داده نمي شه اينه كه چطوري

 عاشق بمونيم.

بعضی از افراد عشق معادل مخ طرفو زدن مي دونند

نمي دونم به خاطر اين طرز تفكر بخندم یا گریه کنم

گاهي هم راستش بچه ها تقصيري هم ندارند پدر مادرها با توسل به جملات چشم

و گوش بچه باز ميشه و يا بابا تو هنوز دهنت بوي شير ميده طرفو از سر خودشون باز

 مي كنند .

خوب معلومه كه بچه ميره يك از توي دوستاش گير مياره كه گاهی اين دوستان

 فقط باعث افزايش مشكلات می شوند

عشق يك رابطه دو نفره هستش

تو كتابهاي شعر مي گويند فرهاد و شيرين عاشق بودند ولي من بااين حرف شاعرها

 مخالفم رابطه شيرين و فرهاد يك رابطه يك طرفه بود .. شيرين فقط با فرهاد بازي

مي كرد اخرش هم رفت زن خسرو شد و خسرو شيرين برد تو حرمسراش كنار صدها

 زني كه داشت....

چيزي كه تو هر عشقي مهمه امنيت عاطفي هستش يعني همون احساسي كه موقع

 تولد نوزاد نسبت به مادرش داره ..

اين احساس كه كسي مارو دوست داره وما هم كسي دوست داريم.

من اين حرفو قبول دارم كه براي هر آدمي يك نيمه گمشده وجود داره ولي گاهي اين نيمه

گمشده را مي بينيم ولي چون فاقد توانائي ارتباطي هستيم به راحتي آن شخص از دست

 مي دهيم و وقتي به خودمون مي ائيم كه نيمه گمشده را براي هميشه از دست داده ايم

 يك جا جمله قشنگي خوندم كه چشمها با هم حرف مي زنند ولي آيا ما زبان چشمها

را بلديم؟؟؟

وقتي كه ما مهارتهاي ارتباطي ما صفر باشه به راحتي دچار شكستهاي عاطفي مي شويم

 كه مقصر هر دو طرف هستند كه شناخت درستي از مفهوم عشق ندارند.

گاهی ما يك ليست بلند بالا از مشخصات طرف مقابلمون تهيه می كنيم كه انقدر اين ليست

طولانی كه فكر كنم به جای پيدا كردن طرف مقابل بايد ان آدم بسازيم .

خوب اگر پدر شما هم قرار بود برای ازدواج اول تمام دخترهاي دنيا را مي ديد و بعد تصميم

مي گرفت با كدوم ازدواج كند شما هرگز به دنيا نميومدي.

خيلي از آدمها به دليل ساختن يك تصور آرماني از نيمه گمشدشون شانسهاي زندگي

زيادي از دست مي دهند.

حقيقت اينه كه به دليل نداشتن تجربه و شناخت كافي اكثريت افراد در اولين بر خوردهاي

عاطفي دچار شكستهاي عاطفي مي شوند و اين يك مساله طبيعي هست ولي يك عده

از اين افراد به جاي تجربه گرفتن دچار يك جور ياس فلسفي مي شوند و انقدر نسبت به

 همه چيز بدبين مي شوند و مداوم از بيهوده بودن دنيا حرف ميزنند كه از زندگي سير

 مي شوي واز زندگی خسته می شوي دلت مي خواد بري از دست دنيا خودکشي

کني

ولي جدي مي گم از بيشتر اين آدمها اگر بپرسيد جريان چيه متوجه مي شويد كه معيار

درستي براي انتخاب نفر مقابل نداشتند واقعيت اينه كه اين افراد اول عاشق مي شوند

تازه بعد از عاشق شدن متوجه مي شوند از نظر اخلاقي با هم تناسبي ندارند.

 بعد هم ميان در برزخ احساساتشون و نداي عقل سرگردون مي شوند

عشق عينك افتابی زدنیا ماشین سواری  نیست ولی خوب

واسه خوش تيپی هم بد نيستهر چيزی جای خودش قشنگه ولی ما ياد نگرفتيم

 مرزها را رعايت كنيم و خيلی از مسائل با هم قاطی می كنيم.

در زمان شواليه ها در آلمان عادت جالبي براي تشخيص اينكه آيا دختر و پسر با همديگر

در زندگي تفاهم دارند وجود داشت به هردو اره اي مي دادند تا همزمان با يك اره درختي

را قطع كنند اگر يكي از دو طرف نمي توانست و يا كار اره كردن به نفر مقابل واگذار

مي كرد مردم مي گفتند كه اين دو نفر به درد همديگر نمي خورند چون بار زندگي را بايد

هر دو نفر بكشند و نبايد تمام فشار زندگي بر يك نفر تحميل شود

و موفقيت زندگی بر اساس تفاهم و هماهنگي طرفين در زندگی می دانند.

پس عشق یعنی + =


 
 
The KISS
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥
 

Kiss on the hand............I adore you

 

Kiss on the cheek..........I just want to be friends

Kiss on the neck........... I want you

Kiss on the lips... ........ .I love you


Kiss on the ears.............I'm playing

Kiss anywhere else....... Let's not get carried a way

Look in your eyes........ .Kiss me

Hands on your waist ... .I love you to much to let you go

 


 
 
...
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳۸٥
 


چنان طعم گس خــرمــالـــو


.


.


.


.


دلم پــايــيــز می خواهد!



 
 
هيچ
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳۸٥
 


 به گردِ من هیچ دیگر نیست
 و چون روی برگردانم
 هیچ دو رو دارد
 هیچ و من.


Il n'y a plus rien autour de moi
Et , si je me détourne
rien est à deux faces
Rien et moi



 
 
تولدت مبارک
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥
 

امروز تولد زنی است که ...
زنی که از جان برایم مایه گذاشت
زنی که همیشه برایم عزیز بوده و عزیز خواهدماند
زنی که مرا در آغوشش پروراند
زنی که همیشه با بوسه هایش با نوازشهای مادرانه اش مرحمی بود برای درد های
 این دل زخمی و رنج کشیده
زنی که در آینده ام نقشی بسزا داشت
زنی که رمزو راز زندگیم بود
زنی که هیچ گاه مادر نشد ولی برایم مادری کرد...

بهشتی که میگویند زیر پای مادران است را به تو تقدیم میکنم

 چون تو هم مادری ... مادر من

مامانی مهربونم تولدت مبارک

دستهایت بوی باران می دهد
بوی خوب سفره نان می دهد
فصل سبز باغ احساس دلت
مژده وصل بهاران می دهد
آفتاب دستهای گرم تو
بر تن سبز زمین جان می دهد
مثل عیسایی که از لطف دمش
توشه ای لبریز عشق می دهد


زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو