رویــاهـای صـورتـی

● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥
 

در روزی که پر از ستاره بود

 به چيزي نمي انديشيدم

و فرقي نمي کرد

خودم باشم يا ديگري

احساس مي کردم

صدای خداوند را مي شنوم

رها و آرام بودم

چون عصرهاي تابستان

چه روز زيبايي بود!

رهايي از تعلق،

من ... او ،

و فرشتگاني که بيصدا آواز مي خواندند

دیروز

چقدر راحت مي توانستم بميرم!


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٥
 

   

بنویسم

ننویسم!

چه بنویسم؟

از که بنویسم؟

از خودم که ...

از او که نمیشود؟

از تو که نمی توانم؟

از که؟

از چه؟

ای درد بی درمان ...

« درد بی درمان علاجش آتش است. »

پس بسوزم!

اما نه .... مردن بهتر است!

پس بمیرم

باشد من رفتم که بمیرم

فردا سر قبرم بنویسید جوان بکام ، نا کام تر از یک پسر نابالغ ، دار فانی را به امان خود ول کرد و رفت!


 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳۸٥
 

خيلی دلم می خواد زبان ناشنواها رو ياد بگيرم...
زبان کر و لال ها...
لال بازی...
حرف زدن بی صدا...

احساس می کنم خيلی حرف داره...
و احساس می کنم دنيام اينجوری شايد بزرگ تر بشه...

حالم بهتر...
و سنگينی قلبم کمتر...
شايد...
...

ببينم کر و لال های تموم دنيا با يه زبون حرف ميزنن؟




گوش کن!

صدا چگونه جوانيمان را برد

تا جايی...

ميان جيغ و سکوت...

گم شويم...



 
 
● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥
 

اوست اول ، پس او را آغازى نبوده است ، كه پيش از آن چيزى تواند بود.

اوست آخر ، پس او را پايانى نيست كه پس از آن چيزى تواند بود .

ديدگان را اجازت ندهد ، كه او را بنگرند و دريابند .

روزگار بر او نگذشته است كه با گذشت زمان دگرگون شود .

در جايى مكان نگرفته است ، كه از آنجا به جاى ديگر رود.

(نهج البلاغه/ خطبه 185)



موقع افطار بود

افطار آخر

این بار تنها بودم

ولی نه

گاد جون با من بود

دوست نداشتم زیر سقف خونمون باشم!
 
آرام در خیابانها قدم میزدم

‌ صداي ربنا را شنیدم 

 دلم هُري ريخت پايين

ربناي آخر بود ....

به آسمان و ابرهای قشنگی که انگار با من حرف میزدند نگاه کردم

ياد همه آدمهايي افتادم که توي زندگيم بودن و نبودن،

حتي اونهايي که فقط گاهي يه لبخند بهم زدند،

و يا حتي اونهايي که بدترين روزها و لحظه ها رو برام رقم زدند چشمهايم را بستم...

صدای اذان بلند شد ... توی صدای اذان یه حس هست...

مخصوصا اذان های ماه رمضون..

نمیدونم یه چیز توش هست که دل آدم می لرزه

یه حس غریبی توی صدای اذان که آدمو میبره یه جایی..

یواش یواش دور میشی ... دور میشی ... میری یه جای دور

به صداي اذان گوش دادم و فقط دعا کردم براي همه، همه بودنها و نبودنها...

.

.

.


رمضان ، بهترين ماه خدا رفت ..



پ ن :   از عید فطر بدم میاد ولی برای اونایی که دوستش دارن مبارک باشه!!!