رویــاهـای صـورتـی

● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧
 

 

سنگ : سنگ زدی به اعتراض . شکستی ... شکستی ... شکستی ...

 دوست داشتی به همه چیز سنگ بزنی و اعتراض خودت را نشان بدهی .

رسیدی به شیشه های نشکن . نشکست !

یأس فلسفی گرفتی ... خسته شدی .

دچار مازوخیسم شدی ، سرت را به سنگ زدی و مُردی !

 

 

کاغذ : هی مداد تراشیدی ... هی کاغذ سیاه کردی ،

گاه با کاغذ ، شیشه پاک می کردی ،

گاه با نوشته هایت ژست های روشنفکرانه می گرفتی ،

گاه کاغذ مچاله می کردی و گاه قلم هایت را وادار به خودنمایی می کردی .

نوشتی ، نوشتی ، نوشتی .

یک بار ، یکی از شخصیتهای داستانت ، دیوانه شد و قصد خودکشی داشت ،

 به نهیلیسم رسیدی و به جای او خودت را کُشتی !

 

 

قیچی : بریدی ، بریدی ، بریدی ... حالا هر چه بود می بریدی ،

از فیلم گرفته تا فلان شعر فلان شاعر معروف که سالهاست مرده !

ادعایت هم این بود که بهتر از همه می دانی.

ولی مهم بریدن بود گویا !

 


سنگ ، کاغذ ، قیچی . چند چند؟ بُرده ایی ؟ یا باخته ایی ؟