رویــاهـای صـورتـی

 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٤
 

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که "تو" ئی

بر نیاید دگر آواز از "من" !

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست،

بپذیریم به جان،

هر چه جز میل دل او،

بسپاریم به یاد !

آه...

باز این دل سر گشته ی من

یاد آن قصه ی شیرین افتاد:

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد "شیرین" ،

تیشه می زد "فرهاد" !

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس ،

نه توان کرد ز بیدردی "شیرین" فریاد.

کار " شیرین" به جهان شور برانگیختن

عشق در جان کسی ریختن است !؟

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است.

رمز شیرینی این قصه کجاست ؟

که نه تنها شیرین،

بی نهایت زیباست:

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست:

جان ، چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی ؟!!

تب و تابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی !

سینه بی عشق مباد !