رویــاهـای صـورتـی

 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۸٤
 

من در این دوردستها به انتظار نور نشسته‌ام و غافل از بیم شبانه چشم

به فردای نیامده دوخته‌ام . با حال امروز ؛ قول فردایی شادتر را میدهم و

می‌خواهم سکوت را مهمان زبان خسته‌ام کنم .

چاره چیست در میانه راهم و گفته‌ام تا مقصد ماندگار ...

همسفرم مهربان و خسته‌تر از من از درد زمانه !!

تا با تو بودن ، تا همنفس بودن مقصد طولانی است و ورای طاقت من و

باز من ماندم و این بازی سخت روزگار.

همیشه عسل بودن و همواره خندیدن کاش آسان بود ؛

 کاش آسان بود ؛

 آنگاه من تا سحرگاهان شیرینتر از عسل بودم و خندان‌تر از پسته ...


گناه از آن تو نیست ؟! گناه از آن من نیست ؟!

حق با ماست و با هیچ‌کس‌های دور و بر ما ؛

می‌بینی ؟؟ آنقدر دورمان شلوغ است که هرگز تنها نخواهیم ماند ؛

 قول میدهم !


خسته‌‌ام ؛ اما نه از تو ؛ باور کن...