رویــاهـای صـورتـی

 
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳۸٤
 

دنیای من خیلی کوچیکه
به اندازه یه اتاق 9 متری که توش به زور میشه راه رفت
به اندازه یه تختخواب صورتی
یک آینه و میز که کلی خرت و پرت روش چیدم
کمدی از لباسها و کفشها و روسریها که برام بی معنی اند
و کتابخونه ای که تو دنیابه این کوچیکی جای بزرگی اشغال کرده و خودم ایتو خوب میدونم که دنیای این کتابخونه از هر دنیای دیگه ای برام بزرگتره و من گاهی هوس میکنم خودم را از این دنیای کوچیکم جدا کنم و برم تو دنیای بزرگ کتابخونه و کتابهام و خودمو تو کلمه ها و واژه هاغرق کنم.
تو دنیای کوچیک من تلفنی هم دیده میشه که باعث میشه با دنیای بزرگ بقیه ارتباط داشته باشم.
بعضی وقتها زنگ تلفن اونقدر کش دار میشه که دوست دارم از پنجره اتاقم پرتش کنم بیرون و بعضی وقتها اونقدر دلنشین میشه که دوست دارم یه دسته گل صورتی بهش هدیه بدم !
وای وای اصل کاریه یادم رفت ۰۰۰ یه کامپیوتر هم دارم که میزش چند برابر خودشه و باعث میشه تا من با دنیای مجازی بزرگی ارتباط داشته باشم و این اتصال بعضی وقتها شیرین و بعضی وقتها تلخه...!
راستی من تو این دنیای کوچیکم ساعت ندارم چون تیک تیک ساعت حالمو بد میکنه ولی تا دلتون بخواد عروسک ، خرس ،خرگوش و سگ دارم.
یه تلویزیون هم دارم که رویهم رفته 10 بار هم روشن نشده .
ولی من تو همین دنیای کوچیکم خدایی دارم به بزرگی همه چیزهایی که تو این دنیا هست و نیست . خدای من اونقدر بزرگ و مهربونه که با هیچ واژه ای نمیتونم به تصویر بکشم ... !
بعضی وقتها که به اطرافم نگاه میکنم میبینم که دنیا به این کوچیکی چقدر شلوغ شده و من توی شلوغیهای دنیام گم شدم ...!