رویــاهـای صـورتـی

● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
 

امروز روز آخرین زن بود

و غریبه هایی که

آهسته از زیر ساعت صبح عبور می کردند

دست های زن بوی مرگ می داد

و نگاهش که گره خورده بود به نگاهی غریبه

ساعت ، ساعت غــروب است

اینک زنی زیر ساعت غــروب گریه می کند

تا غریبه ای

از همین حوالی

در انتهای این شعر بایستد

و ساعت اگر غــروب کرد بنویسد:

" امــــروز روز آخـــریـــن زن بــــود ...! "