رویــاهـای صـورتـی

بوی مرگ
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥
 

بوی مرگ ، بوی کافور، بوی خاک ...

زجه های درد آلود برای جانداری که دیگر جان ندارد.

چشمانت را باز کن!

تو ، من ، چه فرقی میکند روزی گوشه ای از خاک زمین را بطور مساوی تقسیم میکنیم

و در پستوی تنهای خود آرام میگیریم.

چه فرقی میکند اول من به غسال خانه مهمان شوم یا تو پیش قدم شسته شدن توسط

مرده شور باشی.

تو و من هر دو به یک اندازه پاک می شویم و طاهر .

سنگ لحد راچنان بر سرمان میکوبند تا فشار درد پر پروازمان را در خود غرق کند تا اولین

شیر حلال خورده مان از دماغمان فوران کند.

چه فرقی میکند ابتدا تو را در قعر دفن کنند یا پیش دستی کنند و جنازه ام را مهمان

کرمهای دستپاچه خاک کنند.

آری اینچنین است برابری در برابر مرگ و ترس از نابرابر بودن اعمال در دنیای وارونه اشحام

 و درندگان انسان نما.

نگاهم به گودالیست که توسط گورکن کنده شده .گودالی که نمونه اش برایم در همین

نزدیکی ها به کمین نشسته و منتظر روزی است تا از من پذیرایی کند.

خسته ام.خسته از روزی که بر من سپری شد.

به خواب میروم.گیج و منگ به دنبال دالان مرگ می گردم.

دویدن تا رسیدن.

نابگاه خود را در محبس شستشوی مردگان میبینم.

بشویید،غسل دهید،صدایم را بشنوید.من مرده ام.نگاهم کنید.

چشمانم را باز میکنم.هنوز در تقلای نفس کشیدن.

انگار جای کنجکاوی را اکنون ترس فراگرفته.

وضو میگیرم.

قبله را میجویم و به نماز می ایستم.

برای پدربزرگ نماز میخوانم.

نماز وحشت ... !!!