رویــاهـای صـورتـی

به ياد نيما
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳۸٥
 

 یکی از نوشته های دوست خوبم نیما رو انتخاب کردم

نیمایی که برای همیشه رفت!!!

نیما دیگه رفت برای همیشه استراحت کنه تا خستگیهای ۲۰ ساله زندگیش از تنش

در بیاد...

بزار بخوام دیگه نه میبینم نه غصه اینو میخورم که دیگران چرا نمیبینند

بزار آروم خوابم ببره . بس نیستش این همه خستگی این همه ...

خدا جون خسته ام خیلی خسته خسته تر از اونی که فکرش را میکردم

نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم تا کی امیدوار باشم فقط امیدم شده به یه احساس،

 یه احساسی که زود میرم و زود میخوابم

اگه این احساس فقط یه احساس باشه چی؟

اونوقت دوست دارم یا برم تو یه دهکده کوچیک فقط خودم باشم ، انقدر خودم را تو

تنهایی غرق کنم تا بمیرم و یا اینکه برم تو یه تیمارستان کنار اون دیوونه ها .

نمیدونم اونها هم حرفهای منرا میفهمنن یا نه.

سرم درد میکنه از سر دردهای میگرنیم از سر دردهای عصبیم دلم میخواد سرم را بکوم

 به یه دیوار تا شاید آروم بشه

دلم میخواد یه چاقو بردارم و بکشم دور صورتم تا این صورت را بندازم کنار تا هر چی زیرش

 هست بریزه بیرون شاید را حت بشم

خدایا خسته ام نمیدونم دیگه تا کی این شونه ها تاب تحمل این زندگی را دارن ؟

خسته ام از اینکه کسی نیست کمکم کنه فقط خودم هستم و خودت .

کاش میشد جایی خارج از این زمان و مکان زندگی کرد

خدایا کاشکی میزاشتی بیتفاوت باشم نسبت به تو به آدمات به خودم به احساسم

به همه و همه چیز فقط زندگی میکردم

 

ما چرا میبینیم

ما چرا میفهیم

ما چرا میپرسیم

نمیدونم تا حالا هیچوقت انقدر احساس خستگی و دلتنگی نکرده بودم

کاش انقدر جرات داشتم که تیغ را بکشم رو دستم و آروم بخوابم کاشکی به تو و اون

دنیات اعتقادی نداشتم کاشکی تو نبودی .

 

من خوابم میاد خسته هستم سردمه

+ نوشته شده در  يکشنبه دهم ارديبهشت 1385ساعت 13:37  توسط آقای بیکار 
 
دوستان عزیزی که زحمت میکشید و اینجا رو میخونید بی زحمت برای شادی روح
این عزیز از دست رفته فاتحه ای بخونید.