رویــاهـای صـورتـی

● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥
 

اوست اول ، پس او را آغازى نبوده است ، كه پيش از آن چيزى تواند بود.

اوست آخر ، پس او را پايانى نيست كه پس از آن چيزى تواند بود .

ديدگان را اجازت ندهد ، كه او را بنگرند و دريابند .

روزگار بر او نگذشته است كه با گذشت زمان دگرگون شود .

در جايى مكان نگرفته است ، كه از آنجا به جاى ديگر رود.

(نهج البلاغه/ خطبه 185)



موقع افطار بود

افطار آخر

این بار تنها بودم

ولی نه

گاد جون با من بود

دوست نداشتم زیر سقف خونمون باشم!
 
آرام در خیابانها قدم میزدم

‌ صداي ربنا را شنیدم 

 دلم هُري ريخت پايين

ربناي آخر بود ....

به آسمان و ابرهای قشنگی که انگار با من حرف میزدند نگاه کردم

ياد همه آدمهايي افتادم که توي زندگيم بودن و نبودن،

حتي اونهايي که فقط گاهي يه لبخند بهم زدند،

و يا حتي اونهايي که بدترين روزها و لحظه ها رو برام رقم زدند چشمهايم را بستم...

صدای اذان بلند شد ... توی صدای اذان یه حس هست...

مخصوصا اذان های ماه رمضون..

نمیدونم یه چیز توش هست که دل آدم می لرزه

یه حس غریبی توی صدای اذان که آدمو میبره یه جایی..

یواش یواش دور میشی ... دور میشی ... میری یه جای دور

به صداي اذان گوش دادم و فقط دعا کردم براي همه، همه بودنها و نبودنها...

.

.

.


رمضان ، بهترين ماه خدا رفت ..



پ ن :   از عید فطر بدم میاد ولی برای اونایی که دوستش دارن مبارک باشه!!!