رویــاهـای صـورتـی

● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ۱۳۸٥
 

بنشين و بلند بلند سکوت حرف هاي مرا گوش کن

هرکس به ديدنم آمد یاس و مریم دستش بود

تو اما.....

با خودت کمي باران بياور

حرف هايم تشنه اند

نمي دانم چرا سايه ات را از روي روياهايم پر مي دهند

از روي ديوار همسايه ...

از روي سيگار ...

از روي سکوت ...

راستي دارم ياد ميگيرم ساده دروغ بگويم

بگويم حالم خوب است           بگويم ...

حالا تو قضاوت کن

وقتي دروغ مي گويم   شبيه کلاغ نمي شوم ؟

شبيه قار قار...

شبيه سیاهی مطلق...