رویــاهـای صـورتـی

● ● ●
نویسنده : مـــیــــم - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦
 

از دیروز ، ناگزیر ،



لب غروب راه رفته ام !



سالهاست ،



دیگر از بی خوابی زمستانی ام گذشته است !



ساعت یک ربع کم ،



زیاد می شوم !



ساعت یک قرن زیاد ،



کم می شوم !



دیگر چه فرقی خواهد داشت؟



عقربه ها برآماسیده ،



تا ابدیت در ذهنم زنگ زده اند !



زنگ زده اند !



زنگ زده اند !