...

بيا مرا بلغزان

روی لبه هايی که گوشه ندارند

برنمی گردی

به سنگفرش هايی که هر روز مرا می شمرند

برنمی گردی

به بادهايی که هر روز مرا می چرخانند

بيا دست مرا از انگشت های مرگ بيرون بکش

تا از سکسکه هايی بگويم که فراموشم می کنی

من دراز که می کشم

در چاله ای می افتم که گردبادها خواب های مرا دوره می کنند

پدرم آرامگاه است

در حرف اضافه

و تنها برای بسته شدن پشت انزوای يک صندلی

که تنها .

من صندلی نيستم

من گوسفندم که از چهارپايم مشتق گرفته اند!!!

/ 22 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر مهدی

عليک سلام تو خوبی؟ من زياد جالب نيستم...گرفتار دلگيری های اردبيهشت ماه هستم....

اسلوموشن

من عاشق ببعی ام به خصوص از نوع صورتی اش درمورد مشتق هم رابطه ام با انتگرال بهتره

!!!

ببخشيد دير دير ميام !!! صبح و بعد از ظهر کلاس داريم !!!

مارال

سلام پينکی عزيز وبلاگ زيبايی دارين من شما رو به ليستم اضافه کردم خوشحال ميشم به من هم سر بزنيد

بابک

نوشته ات خيلی يلی اوانگارده هيچ نمی فهمم

مارال

سلام خيلی نفهميدم يه مارال ديگه هم داری؟! بای بای

مینو

وای چه بعبعی های صورتی خوشگلی

مینو

حالا چرا مشتق؟ نمیشه جذر بگیرن؟

شبگرد

سلام خدا بد نده! چيزی شده؟ جواب آزمايش که چيز بدی نبوده؟