● ● ●

3974488-lg-copy.jpg

در روزی که پر از ستاره بود

 به چيزي نمي انديشيدم

و فرقي نمي کرد

خودم باشم يا ديگري

احساس مي کردم

صدای خداوند را مي شنوم

رها و آرام بودم

چون عصرهاي تابستان

چه روز زيبايي بود!

رهايي از تعلق،

من ... او ،

و فرشتگاني که بيصدا آواز مي خواندند

دیروز

چقدر راحت مي توانستم بميرم!

j0387170.png

/ 124 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
!!~~عشق به خدا شاهراهی به کمال~~!!

عشق هرگز نمیمیرد عشق یکتاست ((فرصت !)) و هنر آدمیت در به سر انجام رسا ندن این یکتایی است ! شنا کردن در خلاف مسیر چنین رود خروشانی محکوم به نابودی است . ((پوچی)). تنها می شود از عاشقان آموخت ...(( حسادت بی فایده ایت )) و قوانین حاکم بر هستی هر اثرات عمل ناشیانه را با همان شدت به فاعل باز خواهند گرداند . ((مراقب باشید )) گاهی اشعار رنگ پریده نای سخن ندارند .... اما بر دشمنان میتازند ..آنها که نشسته اند تا عاشقان ترانه نا امیدی بخوانند بدانند...حتی ترانه های نا امیدشان..بر سر شما فریاد است ... ((قابل توجه نفرات سوم به بعد ! )) خداوند یاور عاشقان است .. او می خواهد که آنها برنده باشند ... ((اتصال به منبع بی پایان و قدرتمند انرژی )) پشت پا زدن به چنین لطفی نشانه عدم شناخت خلقت است (( خسته نشوید )) فداکاری تلنگر عاشقان است که هرگز در خواب غفلت گم نشوند. (( دریغ نکنید )).

محمد

ای کاش يک شب هم به خاطر دل ما آسمان را به جای سياه سبز رنگ می زدند

دنيای زمينی

رفتنش را باور نمی کردم، گرچه باید می رفت و می دانستم می رود. مشتاقانه خواهان ماندنش برای یک روز دیگربودم.اما رنگینی آ سمان شهر خبر از رفتنش می داد . اشکهایم جاری بود و با خود نجوا می کرد م : آ یا می توا نم ، مقام دانای بی همتا را باور کنم؟ آ یا می توا نم ، به شنوا و بینا بودنش ا طمینان قلبی داشته باشم؟ آ یا می توا نم ، جهاد ، و بسی دشوارتر از هر جها دی ، مبارزه با نفس اماره را درک نمایم ؟ آ یا می توا نم ، به قدر طا قتم در طلب رضای او بکوشم ؟ آ یا می توا نم ، یقین کنم که ا و مرا در مشقت و رنج نمی ا ندازد ؟ آ یا می توا نم ، قدرمحبتهایش را بدانم ؟ آ یا می توا نم ، آغوش گرمش را همیشه پناهگاهم سازم ؟ آ یا می توا نم ، سالی دیگر هم اجازه ی دیدن و لمس کردن این روزهای ملکوتی را داشته باشم؟ در حالی که او را حس می کردم با خود زمزمه کردم ، مهربانم مرا دوست دارد پس می توا نم.....

گل آقای پير مرد

سلام بر دوست هميشه صورتی ما! خوبی مريم خانوم! مشتاق ديدار! يک ماه پيش خدا حافظی کردی رفتی مسافرت! کجايی بابا؟ خبری ازت نيست؟ ايشاالله هر جا هستی سلامت و موفق باشی عزت عالی مستدام

آيدين

سلام.... دوستان به مناسبت سالگرد تولد وبلاگم برای اینکه همه تو چشن من سهیم باشند می خوام از همه دوستانی که علاقه به شعر و نثر دارن دعوت کنم تا یکی از کارهای خودشونو برای من کامنت بذارن تا با نام و آدرس وبلاگش توی وبلاگم بذارم .فقط کارهاتون سعی کنین به صورت قطعه حداقل در دو بیت یا نثر دو خطی باشه چون به علت محدودیت جا و سنگین شدن وبلاگ نمیشه کارهای سنگینن گذاشت.و برای اینکه جلوی دوستان شرمنده نشیم به ترتیب کامنت ها کارهای دوستان و می زارم ... ( وبلاگ در تاریخ 1/10/85 آپ میشه و تا پایان روز 29/10/85 سعی کنین کارها رو بفرستین)...با تشکر آیدین

ابوذر

سلام چند روز ديگه 25 اذر تولد داداش حامده ولي از اونجايي كه دوست داشتم اولين نفري باشم كه براش تولد ميگيره و باز هم از اونجايي كه دوست داشتم كسي رو دستم نزنه ، چون ميدونم هواداراش خيلي زياده ، برا همين سعي كردم كه به عنوان اولين برگزار كننده اين تولد در تاريخ سال 85 شما رو دعوت كنم كه در مراسم تولدش شمارو دعوت كنم دست خالي فقط نياييد در ضمن اگه كيك هم بيارين بد نيست .

!!~~عشق به خدا شاهراهی به کمال~~!!

او فقط تپش های پاک قلب سپیدش را می خواهد و جریان نور آرامش در رگهای جوان روحش ! آن شب که در نقاشی هزار رنگ روزگار هر چه گوش کرد صدایی از دل صورتک های مردمان خسته بر نیامد.. آن شب و شب های دگر گذشت ... هر چه زمان در لابلای مه تردید میدود ... خورشید آرزوها به سمت غروب میل میکند ... افسار این تیزتک تاریخ در دست کیست ؟ که رد پایش را تنها آسمانیان میبینند ... کودکی میگفت این نور زلال که از روزنه سقف بازار به دستان پینه بسته مسگر ها خورشید هدیه می کند خداست ... اگر اوبا تلنگری از ما بخواهد سرمای این زمستان بی پایان را درطلوع سپیده بهاری تفکر پایان بخشیم چه ؟ اما آنان که ابرهای تیره جهل را هر بار در هر نفس بر آسمان دلها دود میکنند و سلامشان بوی گند مرداب میدهد .... آنان از رود خانه ها می هراسند . ای کودک بیدار دل نترس ... بهار تو روزی می آید آن روز اسباب بازی ها یت را رودخانه اندیشه خواهد برد و تو خواهی فهمید که رودخانه چه تند میرود ... تو خواهی فهمید که از اینجا تا دریا راهی است !.... نترس!

سحر

سلام موفق باشين استفاده کردم نه به آبي‌ها دل خواهم بست نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.( سهراب )

سميرا

سلام جالب بود منتظرم [گل]