● ● ●

month_1968987-md-copy.jpg

از دیروز ، ناگزیر ،



لب غروب راه رفته ام !



سالهاست ،



دیگر از بی خوابی زمستانی ام گذشته است !



ساعت یک ربع کم ،



زیاد می شوم !



ساعت یک قرن زیاد ،



کم می شوم !



دیگر چه فرقی خواهد داشت؟



عقربه ها برآماسیده ،



تا ابدیت در ذهنم زنگ زده اند !



زنگ زده اند !



زنگ زده اند !

/ 2113 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيلوفر

سلام عزيزم مرسی هتمن ADDET می کنم

اموزش کامل راهی جدید کسب درامد از اینترنت

اموزش کامل راهی جدید کسب درامد از اینترنت

اموزش کامل راهی جدید کسب درامد از اینترنت

ياسين

سلام پينکی مهربون... مرسی که برام کامنت گذاشتی و مرسی بابت لطفی که به من داری. شاد باشی و سربلند

شهربانو

چو ماه از کام ظلمت ها دميدی جهانی عشق در من آفريدی دريغا با غروب نابهنگام مرا در دام ظلمت ها کشيدی.

آرتوبازان

....ساعت همان ساعت هميشگي لاغر و كوتاه...... وب قشنگي داري با شعرهاي جديد و عميق ..... به من هم سر بزن و نظر بده.

سهراب

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی......... کارت ستودنيه. اما برام خيلی جالبه چرا بايد وبلاگ های علمی طرفدارانش خيلي کمتر از وبلاگ های ادبی باشه که دو حالت بيشتر نداره: يا جوون های ما واقعا رويايی اند و يادشون رفته که بايد با واقعيت ها زندگی کنند يا اينکه جهان به سوی پيشترفته و ما به سوی پس رفت. با بهترين آرزوها. سهراب